با من نمی آید می ماند تا آواز بخواند آواز بخواند می داند اینجا زمین است و هوا سرد شدهاست
ساعت روی سه می ایستد زن گونه هایم را می بوسد. گونه هایم را می خراشد زن. او را در چال گونه هایم چال می کنم و تمام شعر ها را به او می دهم .
من دروغ می گویم
من عمیق می شوم
آرامش دریا پس از طوفان.
موج ها تکه تکه های منو کند و برد به ساحل . پاره های قلبم را . شادی ها و غم هایم را.
حالا منم من آرام منم ...
دریایی بی نیاز از موج هایش دریایی بی نیاز از دریایش
دیگر فقط سکوت و گه گاه گذر مرغی دریایی هلهله کنان از فراز سرم ...
برای به دست آوردن نمی شود فریاد کشید نمی شود ایستاد و ماند باید گذاشت و گذشت
و این من آرام بعد از این
با تنها یک لیوان چای که برای خودش می ریزد می نشیند کنار پنجره وهر از گاه با لبخندی نازک
خاطره ای دور را به یاد می آورد
از دخترکانی مشوش و زیبا که دخترکان من بودند
که من بودند ...
گناه این دریا که موج هایش را می راند گردن خود این دریا
من آرامم آرامم آرامم ...
و امیدوارم از یاد بروم
و امیدوارم بریزم در چمدان یک مسافر و بروم پرت و پلا شوم
حالا نفس می کشم
نفس می کشم
نفس می کشم
در اعماق این آبی بی دلیل دیوانه
با زخم های تعلق
با زخم های من همه از عشق است از عشق از عشق
با آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت رسیده است
با خداحافظ رفیق
....
با این آرامی نمناک رستگار و این زخم های دریایی در من آرام من که آنقدر بزرگ نبودم که خوب باشم
آنقدر خوب که بزرگ
هی هی های گله
شب زوزه می کشد
جفتگیری می کند
شب
شب
شب
سگ وفادار
برایت استخوان ندارم
این فلوت را به دندان بگیر
سرد سرد سرد سرد
سردم است
از برف آن سالها
که هنوز داغ
مانده روی برگهای تو
از آواز ها که می ریزند از شاخه هایت
در مسیری که بی سایه ها سرازیر ...
دلم شور می زند
شور می زند
دلم
می لرزد
کنار این آتش
که استخوان های تو در آن می سوزند
روی این خاک
که شاعری مرده است
دست به کنار زدن شاخه ای ببرد
که تن ماه را خراشیده
و رویای شاعران را
کوتاهتر از
نوشیدن یک فنجان چای
در عصری زمستانی
عمر آشنایی ما
حتی
کوتاهتر از آن بود
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای که
پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند
۲
چطور می شود قلبی را پنهان کرد
که این همه عاشق است
خبر مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که می گذشت
پرده ی دلم را تکان می داد
تو مرده ای
و من هنوز
نگران چین پیشانی ات هستم
غلامرضا بروسان
اگر مردم
برایم با دست و دلی باز گریه کنید
داروهای شفابخش را بیاورید
بچینید روی رف
آن طرف اتاق
خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند
و همسرم
صورتم را از باد بر گرداند
و به سمتی ببرد که دلم را برد
اگر مردم
بر می گردم
و تو را چون رودخانه ای از نمک می نوشم
تاریکی
در شمعی که خاموش است
و زیبایی
در ماهی که دیگر نیست
سوزن سوزن
کاج در ماه فرو رفت